غم درون را برون کشانم.

 

 ای که میداند نهاد خاموشان را

خیلی چیزها بودن سخت است..این را با تو زمزمه میکنم..بر خودم فریاد میزنم...

اسماء بودن خیلی سخت است!!آنچنان که تو میپنداری و من میگویم باید!

محکم!!! با هر آنچه که محکم بودن را معنا میکند!

و منی که به اسماء میگوید: پاشو!! غیر از این باشی اسماء نیستی..کسی هستی دیگر!

مثلا میشوی..شبیه زن همسایه! پسرک سر کوچه!(اصلا ولش کن از آوردن اسمشان معذورم)

و من چقدر دلم میخواهد از دست تو روی ِ شانه ی تو، فقط شانه ی تو..گریه کنم..

و این منم که راحت گریه نمیکنم...و چقدر اسماء بودن سخت است..

نیستی... و این که تو انگار ذره ای از ذره های تشکیل دهنده ی هوا باشی...نفس کشیدن به سختی توانم ...انگار که نیتروژنی! و چقدر در اینجا زنده بودن سخت است!!!

و تو چقدر با بودنت به اسماء بودنم کمک میکنی! که اگر نبودی خدا میداند که بودم!!

هرچند اینروزها روی قوز کمرم نشسته ای یا نشسته اید اما به دوست داشتنت و دوست داشتنتان ادامه خواهم داد!!!تا کجا!؟!! تحمل وزنتان اسماء بودن میخواهد که چقدر سخت است!!

وقتی آمدی رنگین کمان نبودی...پررنگ بودی و بی خبر..و همان لحظه ها که اسماء بودن سخت بود،بی آنکه بدانی پشتت پنهان شدم..توهین نپنداری انگار سگ گله بودی...شاید دلم میخواست باشی و من بعد از رفتن گرگها باز جای خودم نشستم..چقدر سینه جلو دادن و اسماء بودن سخت بود!!

دستهایت را تا انتها باز کن اگر همه ی دنیا همین اندازه باشد تو همین اندازه سهم داری..سهم داری!!از چه نمیدانم!..شاید بودنم را میگویم.

اصلا یعنی چه که اینها را میگویم!؟ فقط آمدن بگویم دلم میخوهد از دستت گریه کنم!!

همین.

...

پینوشت۱: آیدا نیست اما خدایش که هست!اگر پست« تو» آیدا نبود شاید نمیتوانستم اینها را بگویم!

پینوشت ۲:دلم نمیخواست به این زودی روی پست قبل حرفی بزنم..اما دستی گلویم را فشار میداد..

 

 

/ 13 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
احسان

هنوز صحبتمون در این زمینه تموم نشده که بتونم نظر بدم[لبخند] موفق باشی

سایه

وااااااااااي اسما ... اونقدر نوشته ات از عمق وجودم سخن رانده بود كه مبهوت شدم و .... واي اسما ... اسما ... اسما ...سخت است ....بسيار سخت.

يه دوست

خيلي سخته كه خودمون باشيم

رها

سلام اسما عزیز. پاسخ جمله زیبایتان را در بلاگ خودم دادم. بلاکتان زیباست. موید باشید[لبخند]

فانوس دریایی

بریدن حلقوم پر درد آب بر آتش دردهاست کربلا در ظهر عاشورا سکون یافت و سیاه پوشان نیم روز رنجها را می گذارند و می روند که پیکر بی سر رنج ، به گودال آرام خفته است . برای تسکین همه دردها دردت را به آن نیم روز مکیال کن تا ببینی همه چیز ه ی چ است . که هم جدایی داشت و هم نا مرادی هم عطش و هم آتش هم اسارت و هم عداوت و کدام آتش و عطش و سارات و عداوت و نامرادی و کدورت و تنهایی را با آن قیاس توان کرد ؟؟؟؟؟ شرمنده ام از همه شکوه های عالم وقتی لحظه های آن نیم روز را می شمارم ...

فرشته

اسما اسما بودن سخت نیست اسما هست که اسما رو میسازه

علی

امدم روز زن را تبریک بگویم دیدم مرد تر از ان هستی که زن باشی[چشمک]