هم بی‌قرارِ نرفتن خویش وُ ..هم بی تو نماندن از این پای بسته،خسته ام!

 

شونه ام رو میکشه طرف خودش،چشاش تو چشام دو دو میزنه و دنبال یه جای خیس تو مژه هام یا حوالی چشمم میگرده...بهش میگم این دردی نیست که به این ساده گی بشه واسش گریه کرد!..رومو بر می گردونم..چونم میلرزه و به خودم میگم:

تازه گی نداره که اسما.

اولین بار ده سالم بود،عروسکام تو بغلم بودن هنوز!

دومین بار بیست و یک سالم بود،میون هلهله و شادی و بوق ماشینا!

سومین بار بیست و دو سالم بود،اوووه ...میون یه عالمه بادکنک پر آب!

چهارمین بار؟!!

_____

اووووووووووووووم...دلمممم...

دلم میخواد تو گرمای باقی مونده ی اینروزا،این روزا که هنوز بوی هندونه میاد..شبایی که هنوز پر از صدای کولر همسایه است..این شبا که هنوز تو گوشم صدای دهل میاد..اینجا بودی ورق بازی می کردیم..بازی هفت کثیف!..منم تمام هفت ها رو از تو می پروندم که مبادا دست تو پر شه..بعد من هی دستم پر می شد و تو می خندیدی!چقدر دلم خنده ی قرمزت رو میخواد!

 

|> عنوان:سید علی صالحی

 

/ 0 نظر / 7 بازدید