سرش به دامن انسان من بود اما چندان که چشم گشود او را نشناخت...

 

در جایی حلول کردم که مال من نیست...با صاحب خانه زندگی میکنیم بی اختلاف!من تازه آمدم..آمدن و ماندن بلد نبودم! شاید دلیلی برای ماندن نداشتم.آمدی دلیلم تو شدی!! زندگیم در این جای قرضی بد نیست!فقط باب من و زندگی من نیست.تضاد دارد!!! مثلن تو می آیی من موهایم را گوجه میکنم پشت سرم و حلقه ی دام را کنار صورتم پهن میکنم اما آنچه تو میبینی موهای وزوزی نامرتب اوست! توهمه جای خانه سرک میکشی من لم میدهم زیر چشمی نگاهت میکنم وسیگار روشن میکنم اما تو مرا وقتی پرتقال میمکم و با نگاهی مشتاق میبینی!لجوجم و یک دنده مثل همیشه،من "نه" میگویم تو "بله" میشنوی!! آرامم و استوار،تو اما با غرغرها و کم تحملی میشناسیم..

میان این هر دو من در رفت و آمدم...به من نگاه کن من با صاحب خانه فقط زندگی میکنم.صاحب خانه نیستم!

...

 

|> جناب؛بابت بارون امروز و هدیه تولد ممنون!

/ 5 نظر / 17 بازدید
فریدون

آدمی هر آنچه بخواهد میبیند [گل]

زینب

سلام.جالب بود. به وبلاگ من هم یه سر بزن‘خوشحال میشم. در صورت تمایل برای تبادل لینک در وبلاگم پیغام بزار. من را با نام :"رویاهای واقعی" لینک کن. راستی لطفا آدرس ویلاگت را هم بزار.

پدرام

من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد (فروغ فرخزاد ) سلام دوست خوبم متنهای بسیار زیبا تو بلاگت خوندم خوشحال میشم پیشم بیای

elle

kheili heseh badieh tu yeh khuneh zendegi koni o saheb khuneh nabshi.

محک

سلام خوبي خوشي ؟اره حس بدي هست ولي اون بارون خالق ليمو ترش اون آخر همه اون تلخي رو ميشورونه اميدوارم تند تند بنويس و باي يا حق