نویسندگان وبلاگ :

اسما،


اسما،


آرشیو وبلاگ :
خرداد ٩۱
بهمن ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
اردیبهشت ٩٠
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥


لینک دوستان :
کاکتوس های آیدا
شبانه های آقای دیوانه
طوفان خاموش ٍ اسما،
خوابهای آقای خاکستری
نی سی
اوتیدم
باغ بی برگی
نیلوفر و بودنش
رونوشت بدون اصل
عاشقانه ها
سایه ی هیچ _ من
مرثیه ای برای یک رویا
زیر و بم
قلب کویر
کافه کافکا

پشتیبانان سرویس :
لینکو گراف
پرشین وبلاگ
مطرح کردن مشکل فنی
قالب های تخصصی
طراح قالب

بازدید :

آمار وبلاگ :

rss feed

   چشمهایم را بر روی چه دریده ام؟   

 

آهنگه "آرزوی من این است"لیلا خیلی آرومم میکنه..اما هیچ جای آهنگ آرزوی من نیست..اصلا کلی خوشحالم که از این آرزوها ندارم!!!نیشخنداما آهنگ رو میبلعم انگار..

آرزوی من این است

دو روز طولانی

کنار تو باشم

فارغ از پشیمانی..

آرزوی من این است

که تو مثل یک سایه

سرپناه من باشی

لحظه ی تر گریه

...

نمیدانم دلم میخواهد بخوابم و فراموش کنم یا بیدار بمانم که حسرت لحظه هایی که دارد میگذرد را نخورم! _ با بغض لبخند میزنم به اخمی که میکنی! احساس میکنم کسی درون جلدم نشسته و تنگی هایی را دارد گشاد میکند! _قمری که صبحها و عصر ها بالای پنجره اتاقم میخواند بیشتر از تو آرامم میکند! _دارم یاد میگیرم دوست داشتن را..و اصلا هم نمیدانم در ازای یادگرفتنش چه چیزهایی دارم میدهم. _میخواستم لحظه ی تحویل سال به خدا بگویم به خاطر همه ی اتفاقات بدی که نیافتاد ممنون..یادم رفت! _ یه جمله..حتی کلمه!یه اسم..گاهی چیزهایی ریز تر از اینا حس هایی رو درونم زنده کرد که به خودم گفتم:"خودم هم یادم رفت چی شد و چیا دیدم و از چه روزهایی به امروز اومدم"! _دختر نه!بهتر است بگویم زن!نمیدانم زنی که از هیچکس کمک نمیگرفت کدام گوری رفته!؟این زنیکه که جای او نشسته مدام فرار میکند..پی در رو و میانبرهاست!از همه چیز میخواهد مشروب بسازد و سر بکشد!دلم برایش میسوزد که دلش مدام درد میکند! _بهت خیره میشم...لبخندی رو که نمیشناسی بهت میزنم و توی دلم ازت میپرسم:توقعم رو از تو هم کم کنم؟!از تو هم؟! _اینقدر به دلم نشست وقتی گفت:یه وقتایی تو زندگیمون اتفاقایی می افته که بهمون خصلتهایی رو میچسبونن که مال خودمون نبوده!

صراحی؛گریه میکردم..سخت..٨٣ بود..یادت هست گفتم چشمهایم را به روی حقیقت نگشوده ام.....دریده ام!

_ میگما!یه کم دورتر که وایمیسم و خودمو نگاه میکنم ..میبینم خداییش خیلی تلخم!چی جوری تحملم میکنین؟!!دلم براتون سوخت!!!نچ نچ نچ...حق دارین هر کاری میخواین کنین!!درکتون میکنم ..راحت باشین!