نویسندگان وبلاگ :

اسما،


اسما،


آرشیو وبلاگ :
خرداد ٩۱
بهمن ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
اردیبهشت ٩٠
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥


لینک دوستان :
کاکتوس های آیدا
شبانه های آقای دیوانه
طوفان خاموش ٍ اسما،
خوابهای آقای خاکستری
نی سی
اوتیدم
باغ بی برگی
نیلوفر و بودنش
رونوشت بدون اصل
عاشقانه ها
سایه ی هیچ _ من
مرثیه ای برای یک رویا
زیر و بم
قلب کویر
کافه کافکا

پشتیبانان سرویس :
لینکو گراف
پرشین وبلاگ
مطرح کردن مشکل فنی
قالب های تخصصی
طراح قالب

بازدید :

آمار وبلاگ :

rss feed

   .... ...... ؟میتوانم سخت گریه کنم.   

یا رحیم..

معنای مادر بودن را تک تکمان میدانیم..هر چند مادر نباشیم و از جنس مادرها نباشیم..اما گاهی مادر شدنها و مادر بودنها فرق میکند.. آنجایی که تا دیروز خانوم ناز نازی خانه بود و تمام سنگینی ها برای مرد خانه اش ،اما تا نه ماه سختی و سنگینی نوزادش را به دل میکشد تکراریست.آن قسمتش هم که تا دستش را میبرید،سرش تیر میکشید،پهلویش درد میگرفت و..تا مرد خانه اش جای درد را نمیبوسید اخمهایش باز نمیشد،اما امروز یکی از وحشتناک ترین دردها را با جیغهای انتظار تحمل میکند هم که تکراریست... اما گاهی.. آنجا که بیمارستان میرود،حالش وخیم است،بالا میآورد،پرستار حماقت میکند، کمی مادر بودنش تغییر میکند..مادر که میشود جیغ نمیزند، با نگاهی ثابت گریه ی نوزادش را میشنود. دخترش را که نشانش میدهند تمام توانش میشود یک پلک زدن.دخترش را بی مادر؟،به خانه میبرند.اتاقش در بیمارستان جای اتاقی را که از مدتها قبل در کنار اتاق کودکش برای بعد زایمان آماده کرده بود را میگیرد،یک سال،دو سال،سه سال،چهار سال،پنج سال..بیمارستان صبرش تمام میشود.تختش را میخواهد.تا کی حماقت پرستار را جبران کند.جبران؟؟!!.نگاه ثابت.سقف آشنا.تخت آشنا.همانی که آن وقت ها که دخترک بود روی آن میخوابید و تمام رویاهایش را ریز به ریز روی سقف میدید...اینروزها دلش میخواهد روی سقف، تصویر دختر بچه ای را ببیند که از پنج شنبه صبح تا جمعه عصر صدای کودکی هایش را به خانه شان می آورد و گهگاهی حضور آرام و ساکتش را کنار تختش حس میکند..در نگاه مستقیم این زن که مادرش گاهی به پهلو میخواباندش که تنش زخم بستر نشود،دختربچه چیزی حس میکند که در نگاه زنی که هم اتاق پدرش هست و روزها هم عشوه گری میکند هم آشپزی،نیست!.