نویسندگان وبلاگ :

اسما،


اسما،


آرشیو وبلاگ :
خرداد ٩۱
بهمن ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
اردیبهشت ٩٠
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥


لینک دوستان :
کاکتوس های آیدا
شبانه های آقای دیوانه
طوفان خاموش ٍ اسما،
خوابهای آقای خاکستری
نی سی
اوتیدم
باغ بی برگی
نیلوفر و بودنش
رونوشت بدون اصل
عاشقانه ها
سایه ی هیچ _ من
مرثیه ای برای یک رویا
زیر و بم
قلب کویر
کافه کافکا

پشتیبانان سرویس :
لینکو گراف
پرشین وبلاگ
مطرح کردن مشکل فنی
قالب های تخصصی
طراح قالب

بازدید :

آمار وبلاگ :

rss feed

   خداحافظ ۱۶سالگی   

دست نوشته های یک دختر ۱۶ ساله

هردو روی تخت نشسته ایم و هیچ نمی گوییم. با آهی سکوت را میشکند

و میگوید:"چه زود گذشت" میفهمم در گذشته سیر کرده.همان طور که

 به نقطه ای خیره مانده میگوید:چه زود بزرگ شدیم!به تو که می رسم

 بی اختیار به روزهای بچگیم بر میگردم و به خودم میگویم کاش می شد

 هر وقت دلتنگ شویم با دکمه ای به روزهای کودکیمان بر گردیم.

با حسرت میگویم:"روزهای بی خیالی و خوشبختی"

یکدفعه با صدا خندید و گفت :کندوی عسلی که روی درخت نارنج خانه مادر جون

 بود رو یادت هست؟علیرضا و امین روی سرشان پلاستیک می کشیدند

و به قول خودشان به جنگ آنها میرفتند و با شیلنگ روی آنها آب میریختند،

یادش به خیر وقتی  زنبور دست علیرضا را نیش زد آخرین جنگشان بود.

خندیدم وگفتم:یادت می آید یک روز هر چهار نفرمان در حیاط خانه مادر جون

بودیم هرکداممان درباره خدا نظری میدادیم ،من گفتم "هر کس بتواند روی

بلند ترین شاخه درخت کاج بایستد خدا را میبیند. یادت میآید علیرضا چقدر مرا

 مسخره کرد؟تو هم از من خندیدی اما امین رضا گریه ام را که دید از من

دلجویی کرد.در تایید حرفم گفت:آب تو علی رضا هیچ وقت توی یک جوی

نمی رفت،تو همیشه از دست او کتک میخوردی او هم از پدر .

یاد آن دو موجب شد بپرسم :امین و علی رضا کجایند؟

_ پی ِ خوشی .از طرف دوستاشون دعوت شدند شمال،انها هم از خدا خواسته رفتند.

با صدای خاله که گفت "آهای دخترها بیایید" پایین ادامه صحبت از ما گرفته شد.

مرور خاطرات گذشته خستگی را از یاد ما برد.عمو خاطرات را زیباتر از حقیقت

 بیان میکرد.صدای خنده بود و پشت سرش آه کوتاهی و جمله"یادش به خیر"

به خودم گفتم:از تمام اون خاطرات خوب فقط همین یک جمله مانده.