Back to you
رفت.باید برم.
شمردن انگشتها.زاییدن لحظه ها.درسهای اجباری.سفرهای بی موقع.اضطراب.دیدن ندیده ها.برف.شب های سرد.ناز و غمزه های آخری.بغض های سقط شده.تهران نهصدکیلومتر.مرز های دور.ساحل دریای سیاه.تصویرهای مه گرفته.شمردن انگشتها.برگشتن.برگشتن.برگشتن.
سکوت.ساکت.استفراغ.فشار!
چه اتفاقی افتاده؟چه شد که اینقدر درونم ساکت شد؟یا اگر کسی حرف زد حرفهای سطحی و تو خالی!تازه واردی آمده که اصلن بلد نیست حرف بزند!همه ی این حرفها را هم خودش دارد میگوید و من تایپ میکنم!کسی که کسی نیست!بی حرفیش سطرهای خالی ست ببین این دکمه بلند را که هی فشارم میدهم شبیه حرفهایش هست ببین: و اصلن هم احساس بی شخصیتی و کمبود نمیکند از این همه لالی!!!! از همه چیزش استفراغم میگیرد!!!کاش میمرد!کاش همهمه های قبلی اهالی درون برمیگشت!
مینوشتم-مینویسم-خواهم نوشت
داشتم نطقی میکردم با خودم که بنویسمش اینجا دقت کردم یادم آمد رمقم را کشیده اند قبلن!احوال ملکتویمان خوبستا!!عرضم این است که توان جسمیمان در نقطه ی اکنون با کلی چانه زدن روی 3 ایستاده و هرآن در حال افول است!بعله!!!
فعلن.
مینویسم...
آهای آقای خدا؟
من یک نفرم! از کدوم نردبوم بالا برم؟...من یه تنم! یه تن!! تو کدوم میدون جنگ بجنگم؟!
کمی واقعیت...
یادت هست اسما؟ همین دی ماه پارسال بود نشستی و گفتی روزهای زین به پشتی است! روزهایی بود که شادی پیش خنده ی چشمهایت جلو نمی آمد!...تمام شد خانم جان...تو همان بهتر است زن روزهای سخت بمانی...بیشتر به درد همان وقتها میخوری...اصلن انگار توی اینجور وقتها بیشتر میشود رویت حساب کرد!....غر نزن...خیال تخت و روزهای خوب مال تو نیست...یا تو در روزهای خوب حیف میشوی یا روزهای خوب برای تو حیف میشود...فعلن همینطور پیش برو...برو دیگه...هی برنگرد پشت سرت رو نگاه کن...برو!
ای جان جان بی تن مرو
باور کردم که در کشورم به جرم دوست داشتن میکشند.بد میکشند!!
...
لچک همت سر کردم و از پیچ هر انتظار که بگذرم اگر هزار فرزند از من زاییده شود،نام تک تکشان را امید میگذارم!
شکر!
هر چند دیر شد اما قرار بر این بود عمومی شود،نه؟
...
|>برای اولین سال برای سال هزار و سیصد و نود
خدایی را شکر که نشانت داد به من-که مُصرانه دل پس نکشیدم از خواستنت-خدا را شکر که نفس میکشی-که دوستت دارم-که دوستت دارم هایت توی گوشم عتیقه نمیشود-
خدای سالی که گذشت را برای همه ی عمرمان شکر-
آغاز فصل سرد...
روزهای زین به پشتی ست به گمانم..همین روزهاست که هر چه آور هم شود روی سرم خراب نمیشوم!!
|> آیا روزی خواهد آمد آنگونه که شایسته ی دردم است از ٨٧ بنویسم؟
سرش به دامن انسان من بود اما چندان که چشم گشود او را نشناخت...
در جایی حلول کردم که مال من نیست...با صاحب خانه زندگی میکنیم بی اختلاف!من تازه آمدم..آمدن و ماندن بلد نبودم! شاید دلیلی برای ماندن نداشتم.آمدی دلیلم تو شدی!! زندگیم در این جای قرضی بد نیست!فقط باب من و زندگی من نیست.تضاد دارد!!! مثلن تو می آیی من موهایم را گوجه میکنم پشت سرم و حلقه ی دام را کنار صورتم پهن میکنم اما آنچه تو میبینی موهای وزوزی نامرتب اوست! توهمه جای خانه سرک میکشی من لم میدهم زیر چشمی نگاهت میکنم وسیگار روشن میکنم اما تو مرا وقتی پرتقال میمکم و با نگاهی مشتاق میبینی! لجوجم و یک دنده مثل همیشه،من "نه" میگویم تو "بله" میشنوی!! آرامم و استوار،تو اما با غرغرها و کم تحملی میشناسیم..
میان این هر دو من در رفت و آمدم...به من نگاه کن من با صاحب خانه فقط زندگی میکنم.صاحب خانه نیستم!
...
|> جناب؛بابت بارون امروز و هدیه تولد ممنون!
حرفی زدم که بدانی زنده ام!
_ آذر طبق همیشه اومده.حالش خوب نیس زیاد و مدام میخواد نقشهای نرمال دربیاره از خودش!
_ خیلی گرسنمه!
_ دلم میخواد چش تو چشت یا با یه خط دس نوشته یا تایپ شده بهت بگم: "یادت حالمو به هم میزنه مرتیکه ی عوضی! هر چند این من و این زن وجودشون رو ممنون عوضی بودنتن" بعد عوضی رو هم جوری ادا کنم که بفهمی خیلی عوضی هستی و منم تاکید زیادی دارم روش!
_ تو رو با همه ی حماقت های ذاتیت دوست دارم! اینکه صد بار باس یه چیزیو بت گفت و بازم نمیفهمی!! اصن تو این شکلی خودتی!
_قرار نیس بارون بیاد جناب؟

